.»-(¯`•.¸آشنای یک غریبه¸.•´¯)-»
یک نگاه شد یک گناه _این اشتباهه اخره
یهویی دلم خاس اپ کنم.
دله دیگه
....دلش خاس چیکارش کنم خو![]()
اوزلش بوگوام بزار....
.....
هی..روزگار پیر شدیم رفت....کارشناسی میخونم.سرم به درسای نخوندم گرم بوده که نیومدم دیگه...یه ترمشم گذشت....
اووووووووووووووووو.....دوروس فک کن...اصنم بویی نمیاد اینجاها![]()
...(میگم علیمون بیادا![]()
)((شوووت!!!!!!))((به یاد اقا مجی چش قشنگه))
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن۱: سارا میگه تو نیاز به محبت بیشتری داری...همشم نازیم میکنه...اخه مگه من کمبود محبت دارم...ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
![]()
پ.ن۲: همه رفتن کسی دورو برم نیـــــــــــــــــــــــــــست![]()
![]()
![]()
پ.ن۳: قابل توجه همه ـ با توجه به زنده بودن اینجانب - میام حالتونو میگیرم که نیومدین حالمو بپرسین- بیتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتربیتا(( محمد رضا خان با شوما هم بودمااا
))
پ.ن۴: ممنون از بی پروا واسه به اصتلاح راهنماییشون
..بابت جملش:![]()
" این بار تو بگو دوستت دارم ، نترس ، من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید"
منو بیبین:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پ.ن۵:بعضي وقتا ؛ آدما يه كاري مي كنن كه ديگه نميتوني دوسشون داشته باشي ! ولي .... عجيب دلت واسه دوست داشتنشون تنگ ميشه ... !!!
بهدا نبشت: واقعنی دلم تنگ شده بود....امابرگشتنه دوباره به فضای اینجا......
تعطیل شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن۱: امروز تولدمه....
پ.ن۲: جمله ی بالا رو از وب فرنوش برداشتم...نگید دزدی کردما...دوست میداشتم خوب
پ.ن۳: کادو یادتون نره
فقط خواستم بوگوام به غیر از بانک پاسارگاد منم تفلدتو تبریک گفتم
مگه نه داداشی؟؟؟
داداشیه بی معرفت...پس من بوققققق بودم؟؟؟![]()
پ.ن۱: تفلد داداش علی منه امروز
....شد ۲۴ سالش....هی میگم علی پیر پسر شدی
بزار برات زن بگیرم....![]()
پ.ن۲: بیتربیت
..اولین نفر تولدشو بهش تبریک گفتما....اون وخ میگه فقط پاسارگاد تبریک گفته....
امشب عده ای زمینی افلاکی شدند . چه کسی فهمید؟؟!!
از کجای این دنیا چیزی کم شد؟! این غرامت زمین بود برای فراوانی گناهانمان...اشک..نه..به قول پدرم ما باید برای خودمان اشک بریزیم. آنان که جاودانه شدند._ نه چیزی از دنیا کم نشده ..هنوز هم در خیابان ها همه خوشحال بودند؛ هنوز هم کِل و هلهله ی عروسی ها و لباس های آن چنانی و مراسمات ( ____) بر پا بود.هنوز هم کراوات هایی با ستارگانی قرمز در زمینه ای سورمه ای بر روی لباس های مردم این شهر خودنمایی می کنند. آری..درست می گویند..زندگی جریان دارد، اما شریان اصلی مدت هاست قطع شده ، این زندگی هر روزه یک اهدا کننده ی بی نشان می خواهد و ما همچون همان کبک اینبار به روز شده ایم و سر در اقتصاد زندگی و جیب هایمان فروبرده ایم. آخر تا کی این علی روزگارمان بند زند این قصه ها ی بی کسی دنیایمان را؟!!
کجای این دنیا درد آمد ؟! این سرطان ما زمینیان است که هر آن ، یک عضو را از دست می دهیم ، و امروز در کُمای کامل به سر می بریم و غافلیم..._ از کجای این زندگی کم شد؟!..نه..هیچ کس نفهمید ..اصلا مگر تکه تکه شدن درد دارد؟؟..شاید هم درد ندارد..البته درد جسمی که...اما اگر روح ما درد نگیرد باید گـِل گرفت افکار را..._ به قول بعضی ها : " اقا چرا این قدر شلوغش می کنید؟؟ مگر چه شده؟؟".._ راست می گویند شاید چیزی نشده...
سیاسی نمی نویسم ، چون سال هاست که سیاست این مباحث را فراموش کرده..این قدر ، مال و مقام چشم بعضی اقازاده ها و پدرانشان را کور کرده که ، اصل خود را از ریشه فراموش کرده اند...به قولش: "زیادند امثال زبیریان..." _ مردمی نمی نویسم ، چون مردم ما را چه به کیاست این درد ها ...مردم ما امروز فقط به دنبال مد لباس های هالیود چشم دوخته اند و البته جا نماند و ریا نشود که گاهی هم برای این که کمبود جیب هایشان را به تقصیر کسی بیندازند و در مجالس سیاست کم نیاوند به دنبال واقعیات هم می گردند ، آن هم از طریق جان گذشتگان و فداییانی همچون BBC و CNN و...که مطمئنا شعارشان این است: " جز راست نباید گفت....( بقیشم که مستحضر هستید...) " . مردمی که گاهی هم خود نمی دانند به کدام قبله باید نماز بخوانند که چه می فهمند از فداییان... دست اخر اگر آهی هم بکشند و فردایش فراموش کنند، همانند خودم..اگر می فهمیدیم و می دانستیم که اینجا نبودیم..شاید ما هم...
اینبار کار از جلسه ی صبحانه و سران دوشنبه و جلسه پشت درهای بسته و جلسات دفتر ژنف گذشته...
ایران برای ایران بودنش ، و ایران ماندنش خون می خواهد ؛ اما...خون به همراه خونخواه...کجا هستند آن خون خواهان ؟؟؟
۹۰/۴/۳۰
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن1: دیروز ساعت 6 بعد از ظهر ، 6 نفر با هم تیکه تیکه شدن.امروز ساعت 5 بعدازظهر قرار بود خانواده هاشون برن بهشت معصومه برای دیدار آخر ....چه دیداری...خودشون که افلاکی شدن، بیش از این ها مطمئنم که اینبار اونا زنده شدن و ما مرده....اما بیچاره خانواده هاشون که موندن با این روزگار ....خدا صبرشون بده.
پ.ن2: نمیدونم چرا بابام دیگه هیچی نمیگه...هر چی میپرسم فقط لبخند میزنه...
پ.ن3: مراسم تشیع شهدا: 1/5/90 ساعت 30/9 از مسجد امام حسن به طرف حرم مطهر حضرت معصومه ( س)
پ.ن4: به دلایل خاص نشد خبر رو همون دیروز بزارم...این پست رو گذاشتم تا بعضی ها یادشون بیاد که هنوز هم واسه بودنشون به خون خیلی ها مدیونن و زیادی گاهی اوقات آروغ روشن فکری نزنن....
یه چی بوگوام....ببخشید وقت نشد سر بزنم بهتون...به جاش این مال شما![]()
فقط اومدم بگم که اولا جوونای عزیز روزتون مبالک![]()
دوما...من دوباره کنکور
دارم....
برام دعا کنید
....یه چنی روزی هم تا نیمه ی اول مرداد نیسم..![]()
پ.ن: مهنسم نشدیم
.....
پ. ن ۲: بدم میاد ادبیات واسه کنکور بوخونم....بدم میاد![]()
![]()
![]()
پ.ن۳:
ــ
: این منمو داداشیم...اخرشم باختی و خودت منت کشیدی خان داداش...هوراااااا![]()
پ.ن ۴:خیر سرم میخوام درس بوخونم ..همش در این حالت:
به سر میبرم.![]()
پ.ن ۶: پ.ن۵ هیچ ربطی نداشتا
...خبط تو وب ارزو دیدم حسودیم شد
که منم بزارم
...اصن ترکیب رنگشم به وبم نمیاد....واقعا که اصن امیدی به من نیسا![]()
![]()
پ.ن. ۷: دعا یادتون نره ها
....
اینبار به رویاهایم پناه اورده ای؟؟!!...اینبار با غصه هایت همچوسال ها پیش دوباره به شکایت کدامین گناهم خوره ی خاطرات را به جانم انداخته ای؟؟!!!
میخواستی دوباره یاد آور شوی...میخواستی دوباره نامت را ، به چشمانم ، به کاغذ هایم، به قلمم یاآور شوی..؟؟؟
با این همه نگرانم برای زندگی ات ؛ نکند زندگی ات راه خوشبختی را گم کرده باشد.!! نکند که خسته باشی....نکند که افکارت ، زندگی ات را کلاف پیچ کنند...
نکند زیبایی زندگی ات، با مریم رویاهایت را از یاد برده باشی و غصه ها در افکارت رسوخ کرده باشند...نگرانم...برایت نگرانم...
اینبار من نشناختمت یا تو تغییر کرده ای ؛ آنقدر که حتی خودت هم نیستی؛ آنقدر که حتی رویاهایت هم دیگر نیستند....
چه کرده ای با خودت ، با رویاهایت ...!!؟!! باران را دوست نداشتی اما رویایت، گرفتن دستانش بود...به یاد داری؟؟؟ رویاهایت چه شدند؟؟؟ بگو....حرفی بزن...نشانی بده...نگرانم....
دوباره بغض هایم اشک های التماس شدند...دوباره اشک هایم سرازیر شدند...اینبار نه برای یادت...نه برای گفتن جملات تکراری ...نه برای دلتنگی ها...اینبار ، نگرانی ها ....
دوباره به رویایم برگرد.... برگرد و از شادی هایت بگو...برگرد...با مریم برگرد...فقط شاد...به رضایت از امروزت برگرد...برگرد تا نگرانی هایم را قبر کنم..برگرد، با دستان گره خورده ی رویاهایت برگرد ، که بدانم هنوز کمی میشناسمت. که بدانم هنوز رویاهایت در جای خود باقی اند...
با دستان گره خورده ات در دست مریم به رویاهایم برگرد....برگرد و کابوس غریبه بودن را از من بگیر
پ.ن.۱: بالاخره امتحانام هم تموم شد....کاردانیم هم تموم شد... فقط مونده گزارش کارآموزیم با پروژه پایانیم و ارائش......چقدر زمان زود میگذره....دلم برای این روزا تنگ میشه..همون طور که برای دیروز هام دلم تنگ شده.....
پ.ن.۲: نداریم.... ینی داشتیما تموم شد....
پ.ن ۳: خدایا: حکمت قدم هایی را که برایم برمیداری بر من آشکار کن تا درهایی را که به سویم میگشایی ندانسته نبندم و درهایی را که میبندی به اصرار نگشایم....
پ.ن۴: این کار قشنگ رو از محمد رضا خان یاد گرفتم..پ. ن.۳ رو میگم دیگه![]()
پ.ن۵: اجی آرزو کوکچولو عاشوقتم...![]()
![]()
بهدا نبشت: بعد از آپم اومدم کامنت بزارم براتون دیدم نمیشه...اخه رمز نیمیده بهم ...شرمنده...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به نظر شوما شخصیت من شبیه کدوم یکی از این شکل های توی عسک پایینه
؟؟؟؟ (( بفهمم اومدی و ج سوالم ندادی نلبکیت
میکنم)) فمیدی؟؟![]()
![]()

ما که خیلی نرمال و خوب نیسیم....امیدواریم شوما خوب باشید....
مریض شدم یه عالمه
...نیدونم چرا خوب نیمیشم
...
به قول مامی پامو از مردن پایین تر نیمیزارم....
حس آپیدنم ندارم..واگرنه اینقده سوژه خنده دارم تا بخندونمتون....فقط آپیدم چون بچه ها خیلی یه کم زیاد تیکه اومده بودن...
من چاکر همتونم در حد اشکای سوشا جون
.....خبط
نرین بگید نیومد و به حرفمون گوش نداد و نآپید
..ببین چقده دوستون میدارم....حالا برو حالشو ببر....
پ.ن : نداریم![]()
![]()
![]()
فقط چند ساعت تا تحویل سال مونده...چیدن سفره ی 7 سینم تازه تموم شده....اما چیدن زندگیم کنار هم هنوز تموم نشده....
چقدر زود میگذره ...چقدر زیادی بزرگ شدم....بزرگ شدن رو دوست ندارم...
فردا اول فروردین...اول فروردینی که باعث میشه حس کنم هنوزم توی سه سال پیش جاموندم....رویای سال 87 من که شد کابوس این روزام...که چیدن زندگیمو از یادم برد....
بهار رو دوست ندارم....از بوی عید متنفرم....اما از شادی بقیه شاد میشم...
نسی همیشه میگه یه ادم ( فکر میکنم منظورش همون احمق باشه) به یاد دیروز هاش زندگی میکنه...میگه ادما همیشه باید با امروزهاشون زندگی کنن...امیدوارم همه ی اونایی که خاطرات بدی از گذشتشون دارن یاد بگیرن که به قول ریفیق شفیق من با امروزاشون زندگی کنن.
امسال دست اوردای خوب زیاد داشتم...مثلا اینکه یاد گرفتم دوست داشته باشم بدون اینکه دوسم داشته باشن....و یا اینکه یاد گرفتم عشق بورزم وقتی محبتی رو دریافت میکنم ( واقعا بلد نبودم...اما یاد گرفتم...)
فهمیدم که میتونم واسه همه بی ارزش باشم اما برام مهم نباشه...میتونم نادیده گرفته بشم اما همه رو شریک بدونم و بدون توقع براشون کاری انجام بدم....یاد گرفتم که به یاد داشته باشم که شاد باشم حتی اگه شاد نیستم....و گاهی خسته باشم حتی اگه خسته نیستم....یاد گرفتم گوش کنم بدون اینکه کسی به من گوش کنه...یاد گرفتم که به یاد داشته باشم و بدونم که همیشه همه میتونن خوب باشن جز من....
..
.
با اینکه از بهار و عید متنفرم اما عاشق چیدن سفره ی هف سین هستم.....هفت سین امسالم رو صورتی چیدم...کاش امسالم هم صورتی باشه...
..
.
پارسال توی این روزا یه مسافرت رفتم که امسال خیلی دلتنگشم....عهدایی بستم که شاید به هیچ کدومشون عمل نکردم...حتی...
تنها سفری بود که تنها رفتم بدون پدر و مادرم...کاش میشد دوباره اونجا بودم..کنار همه ی اونایی که حتی اون روزا هم .....
.
.
(( این قسمت رمز شد))
پ.ن1: فک کنم زیادی خصوصی نوشتم..اگه چیزی از نوشته هام نمیفهمین شرمندتونم....تحمل کنید دیگه...
پ.ن2: امیدوارم همه سال خوبی رو شروع کنین...
پ.ن3: در مورد اسم پست هم باید بگم که هیچی ندارم که بگم.
پ.ن 4: باید بگم که یه چند وقتیه نگفتم 1 ماه و 6 روز دلم براش تنگ شده بود...جا داره که بگم: 1 ماه و 6 روز...![]()
![]()
پ.ن۵: اینم هفت سینم:

اینم بقیش...
پ.ن 1: میگن روز تولد ، خدا ارزوها رو برواورده میکنه....امروز بارونم میومد..و بارون خودش یه جور اجابته...
خوش به حالت که روز تولدت بارون میاد اجی
((بقیه پست رمز شد))
اینم بقیش...
خدایا......
این روزا خیلی دورم ازت.....
کابوس هام رو......
پ.ن: به دلایلی پست رمز شد.
پ.ن۲: نمیدونم چرا حس کردم اگه این جا صداش کنم جواب میده...
اینم بقیش...
ساعت ۵ . درب۲.
۱۱/۱۲/.....

دلم واسه کشیدن یه قلب میون دل سفید کاغذ تنگ شده
دلم واسه ـ تپش چشمام روی صفحه ی سفید کاغذ - واسه خط خطی کردن دل تنگی هام تنگ شده
دلم واسه بغض های دیروزم تنگ شده
دلم تنگ شده...
دلم تنگه واسه دلتنگی هات
دلم تنگه واسه خودم...واسه نفس نفس زدن تو اون روزای بی نفسی
خدایـــــــــــــــــــــــــا....دلتنگتــم!!!!
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
ســـــلام
...((حتی به شوما دوست عزیز!!![]()
!!))
بعله..بعله..![]()
....((عمری مدیونی فک کنی منظوری داشتم...به جون ریفیق آس
))
امتحانام تمومید..خدا رو شکر خوب بود..خبط نمره ی کاتالوگ خوانی نیومده
(( دیوونه شدم..نیدونم چرا نمره ها رو نمیده این ــ ر.ن ــ میخوام بزنم داغونش کنم
))
تازشم مدیر گروهمون عوض شده...یه خانومی شده
...این ترم فقط ۲تا استاد مرد داریم..بقیه خانومن((ای خدااااااااااااا
)) من با خانوما کنار نمیام
...خدا به ما این ترم اخری رو رحم کنه...
امتحانام که هیچ ..تعطیلاطم هم تمومید
از فردا هم کلاسام شروع میشه
..اگه خدا قبول کنه ۱۷ واحد بیشتر نمونده و ترم اخره...یادش بخیر ..انگار همین دیروز بود که تازه میخواستم برم دانشگاه...اصن باورم نمیشه که داره تموم میشه. هفته ی پیش وقتی کامنت نسی رو دیدم: "فک کن ترم دیگه ترم آخره باورم نمیشه......" کلی حالم گرفته شد. واقعا با هم شب و روز زندگی کردیم...معلوم نیست اگه درسمون تموم بشه بازم میتونیم اینطوری کنار هم باشیم یا نه....امیدوارم بازم بتونیم با هم یه جای خوب قبول بشیم تا بازم کنار هم باشیم(( منظورم این بود که دعا کنید لفطا![]()
..فمیدی؟؟؟)) ..واقعا چه ها که ما نکردیم...بیچاره استادا..بیچارشون کردیم خدایی...گاهی دلم به حالشون میسوزه(( واقعا که گاهی شکنجه روحی میدیم استادارو
تقصیر من نیسا..همش تقصیر نسی .اصن به من چه
))
واقعا چه عمر ادما زود میگذره....گاهی اصن باورم نمیشه که این قدر بزرگ شدم...گاهی اصن خودمم نمیشناسم...الهی که هیشکی خودشو مث من گم نکنه... بلند بوگو الــــــــــــهی امیـــــــــن!!!!
پ.ن۱ :خبر هم که ....خبر خاصی نیست...خبط دماغ برو بچ نیدونم چرا هی میشکنه![]()
...
پ.ن۲:دوباره سیب بچین حوا..من خسته ام ..بگذار از این جا هم بیرونمان کنند...((اینو خیلی دوست میدارم...))
پ.ن ۳:عرضی نیست....فقط برام دعا کنید... 
نوشته بود:
"
خریدار ندارد
دلم را میگویم "
نمیدانم نفهمیده بود که خریدارم.
شاید هم برای من فروشی نبود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: خیلی از تو دلگیر شدم....خیلی دلگیرم ...
که از یادت گریزانم...
از هر انچه مرا به یادت وا میدارد گریزانم...
ببین.اینبار دقیق تر از همیشه...
ببین که چه کرده ای با دنیایم..
من نه..
اما دنیای ویران شده ام ، تو را برای همه ی ویرانی هایی که هیچ زمان به آبادی ها نمیرسند ، نمی بخشد.
من نه...
اما این روح سرد امروزم ، تو را برای این سردی های بی آرامش ، نمی بخشد.
من نه..
اما تپش هایم تو را برای ترک های وجودیشان نمی بخشند.
من نه...
اما اشک های بی گناهم ، تو را برای چشمان بی اجابتم نمی بخشند.
اینبار من نه... اما ، ویرانی ها هم تو را نمیبخشند....
ببین ...
اینبار دقیق تر ببین...
ببین که چه بی رحمانه ویران کرده ای دنیایم را .
ببین که چه سرد آرامشم را به یغما برده ای .
ببین که تپش هایم به انحسار ترک ها سنگین از شکستت ، چگونه به حکمیت از قلب نالان همیشه عاشقت، به صدا در آمده اند.
ببین که اشک هایم هم دیگر چشمان بی اجابتم را نمیخواهند...
ببین... اینبار دقیق تر از همیشه....
ببین...
| Design By : Night Melody |





